بچه های کوچه جوانی ... |
خدایا
من در کلبه فقیرانه خودچیزی دارم
که تو عرش کبریایی خود نداری
من چون تو دارم
اما تو خود نداری
از لب جوی آب مردی چند
میگذشتند خرم و خندان
بر سر راه خویشتن دیدند
دختری بسان سرو روان
مردی از آن میان بیاران گفت
این پری رو فرشته یا حوریست
جذبه اش دل ربوده ار دستم
گرچه زیر حجاب مستورست
قد و بالای او نگاه کنید
سر و پیشش بود نهالی پست
به یقین این نگار پرده نشین
مهر رویش دهد بماه شکست
کاش یک شب شود مرا مهمان
تا بگیرم زلعل او کامی
مست مستش کنم زجام شراب
وزمی وصل او زنم جامی
بانگ رندانه اش رساتر شد
آنچنان تا بگوش دختر خورد
دخترش رو نمود وگفت سلام
مرد گفتی ار خجالت مرد
گفت اینست پاره تن من
چادر از دیگری است بر سر او
آری آن دختر فرشته لقل
بود خانم فرشته دختر او
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن خفته بود
نه دولتمند برده بود باخود یک
کفن بیش
گفتم گرپیر شوم توبه کنم
صدجوان مرد و یکی پیر نشد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|